فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

204

چهارده رساله ( فارسى )

وى افتد و نسبت فكر با تحصيل حدود وسطى نسبت تضرع و ابتهال و دعا بود باجابت و باشد كه حدود وسطى از فيض الهى آيد و بود كه بىاستعمال و تقليب فكر آيد و باشد كه ناگاه مرد بدان بازخورد بىآنك بهر دو طرف التفات كند « 1 » و هر چند كه سفر مرد را ارتفاع خيال كمتر بود صيد حدود وسطى بدام فكر كمتر بود و بر عكس و اين عوائق كه ازين بازدارد الا اسباب بدنى نبود و چون طرفى از استعداد حاصل بود و عايق برخيزد بعد از مفارقت بغايت آسانى حاصل آيد و بود كه با مصاحبت نفس با بدن نفس را ضربى از اتصال بمبادى حاصل باشد و او را ضربى از آن لذّت بحاصل آيد و اگر نيز اندك و آميخته بود چون اين معانى چنانك بايد كسى تصور كند اين حكايت شيخ از عقل دور نشناسد چه اين حكايت منبئ است از كمال احاطت او بدين علوم و ظاهرتر از آنست كه آن را بدين شرح حاجت باشد و او مؤيد من عند اللّه بود و پيش ازين ياد كرديم كه در هر علمى مثل اين كس سخت قليل عدد و عزيز وجود باشد و چون تفاصيل اين امور ياد كرده شد محصّل اين مفصّل آن تواند بود كه بدين دام و قيد علايقى را ميخواهد كه نفس را بود با بدن و اين حلقات دام بود و نفس را ازين علايق من حيث - الحقيقة رنجى بود اگر چه در اكتساب اوايل معقولات بدان حاجتمندست اما عايق نفس از ادراك حقايق معقولات جزوى نيست و هر كه بدين علايق قانع گردد و با اين الفت گيرد چون مرغى بود مقيّد دام و قفص و آن مرغانى كه ازين دام رهائى جسته باشند و اثر دام بر ايشان ظاهر بود و خلاصى كلّى بدان مقرون نباشد عبارت از استاذان و حكماست كه بقوّت مجاهدت و رياضت از امور بدنى دورى جويند و در اكتساب ما يحتاج مبذول دارند و گفت چون من اين گروه را ديدم مرا ياد آمد آنچه فراموش كرده بودم يعنى مرا شوقى حاصل آمد به تحصيل كمال و دانستم كه آنچه با آن الفت گرفته بودم و و بال رنج من است بدان سبب عيش بر من منغّص شد و مثل اين حالت كه ايشان را بود مرا آرزو كرد تا خواستم كه از شوق هلاك شوم از قفص آواز دادم كه نزد من آئيد ايشان از من دورى جستند اين عبارت است از آنك استادان و ياران بمجرّد

--> ( 1 ) اشاره است باصطلاح عرفا و چهار قسم سير و سلوك 1 - سالك 2 - مجذب 3 - سالك مجذب 4 - مجذب سالك